درست مصرف کنیم

حمیده معارف

آب

بحران آب شاید برای ما تهرانی ها خیلی جدی نباشد، چون هر وقت شیر آب خانه را باز کردیم از آن آب جاری شده است . اما بسیاری از شهرها و روستاها هستند که آب لوله کشی جیره بندی دارند و در تمام ۲۴ساعت شبانه روز بطور مداوم آب ندارند! حتی بعضی از روستاهای بدون امکانات آب آشامیدنی و چیزی به نام لوله کشی و شیر آب در خانه شان تعبیه نشده. آنها باید با یک ظرف به کنار رودخانه یا نهر بروند و برای مصرفشان روزی چند بار آب بیاورند.

دوستی دارم که در لبنان زندگی می کند. می گوید در کل کشور لبنان مردم چه فقیر و چه غنی باید برای مصرفشان آب بخرند! نه مثل ما که لوله کشی آب داریم و ماهانه مبلغی جزیی پرداخت می کنیم! باید تانکری آب بخرند و در مخزن های منزلشان بریزند. آب شرب جدا و آب غیر شرب هم جدا. در سایر کشورهای دنیا هم باید آب آشامیدنی را بطور جداگانه خریداری کنند.
پس حالا که ما از نعمت آب آشامیدنی، خیلی راحت تر از سایر مردم دنیا بهره مندیم ای کاش بیشتر ملاحظه آن را داشته باشیم. آب یادگاری از گذشتگان برای ما نیست؛ بلکه آب امانتی از آیندگان است در دستان ما که باید مواظب آن باشیم تا ذخایر آب کشور تهی نشوند.

به همین منظور بیان چند راهکار برای صرفه جویی در مصرف آب در این روزهای مواجهه با کم آبی خالی از لطف نیست.

خواندن را ادامه دهید →

عکاس ِ شادی یک پسر بچه

گفتگو از طهورا ابیان

شیوا خادمی

حرف های حساب زندگی در تصویرهایش جاری است. کنار قاب هر کدام از عکس هایش روح ِ زندگی نشسته است! دوربین از دریچه چشم هایش سخن می گوید: از دست های مادر بزرگ تا شکوفه های صورتی درخت همسایه. شغلش ثبت خاطره هاست. خاطراتی که در کنج دیده های هر کداممان می نشینند اما شاید بی توجه از آنها به راهمان ادامه دهیم. خاطره برگ های زرد چناری که کنار پیاده رو پارک افتاده … خاطره دست های کوچک کودکی که نشاط را به زندگی می بخشد … خاطره هایی که برای ماست! عکس هایی که یادگار زندگی ماست.

در ادامه مصاحبه سرسرا با شیوا خادمی، صاحب وبلاگ جیکا را می خوانید.

خودتون رو کامل معرفی کنید؟

شیوا خادمی هستم. یکی از روزهای بهمن ماه، سال ۱۳۶۸، وقتی که حسابی برف می اومد به دنیا اومدم. وقتی دوازده ساله بودم به موسیقی علاقه مند شدم، به ساز دف. توی همون سن شروع به یادگیری دف کردم. هیجده سالگی تدریس دف می کردم. وقتی پیش دانشگاهی می رفتم تصمیم جدی گرفتم که عکاس بشم، چون این علاقه از کودکی با من بود. اینکه هر جایی می رفتم دوست داشتم دوربینی همراه من باشه برای ثبتِ اون لحظه ها. بعد عکاسی دوست و همراهِ همیشگیِ من شد. به شدت علاقه مند به ادبیات هستم و برام چیزی واجب مثل وعده های غذایی روزانه می مونه. و اینکه مجرد هستم.

خواندن را ادامه دهید →

زن شیشه ای

سودابه حمزه ای 

اعتیاد زنان

دستان سفید و نرمش را که نوازش می‌کنم چشم باز می‌کند دو تیله آبی میان حلقه کبودی ناهماهنگی دارد. بهش لبخند می‌زنم.

می‌گوید: «خبرنگاری؟» با سر تأیید می‌کنم و آرام می گویم: «خوبی؟ خیلی اذیت شدی؟»

تیله‌های آبی در زلال اشک می‌رقصند. لبان سفیدش می‌لرزد و صدایی نامفهوم از بینشان بیرون می‌آید. می‌فهمد که متوجه نشدم. تکرار می‌کند: «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم نامرد باشه.»

موهای خیس از عرقش را نوازش می‌کنم، می گویم: «خوب گل گلی جونم بگو ببینم چند سالته؟»

- دی ماه ۲۴ سالم تمام می شه.

از دورن کیسه‌ای که برایش آوردم قوطی رانی‌ها را نشانش می‌دهم لبخند می زند. رانی هلو را باز می‌کنم و به دستش می‌دهم کمکش می‌کنم تا بنشیند. به نظرم چهره‌اش عوض می‌شود و لاغرتر و مسن‌تر نشان می‌دهد.

چند جرعه می‌نوشد و می‌گوید: «گفتم بیایی بلکه عبرت سایرین شم.» یادآوریش می‌کنم دکتر گفته خسته‌اش نکنم.

می‌گوید: «اول خواستم جهانی‌اش کنم و روی نت بگذارم؛ ولی فکر کردم این‌طوری چهره کشوری که جوان‌هایش هشت سال برای دفاع از ناموسشان جان دادند به خاطر یک بی‌ناموس خراب می شه.»
جرعه‌ای می‌نوشد و قبل از اینکه دهان باز کند می‌پرسم: «تو نِت آشنا شدی؟»

می‌گوید: «شیشه اتاقم را دستمال می‌زدم تا وقتی باد بین درخت‌ها می‌پیچد و برگ‌های خشک را به هوا بلند می‌کند بهتر ببینم. رگبار زد آمد زیر درخت؛ رو به روی پنجره اتاقم پناه گرفت. بعد از چند لحظه سرش را بالا گرفت تا آسمان را ببیند. چشم در چشم شدیم. از آن روز به بعد در قاب پنجره میان برگ‌های زرد؛ میان شاخه‌های خشک و برف؛ میان شکوفه سیب دیدمش. درخت که میوه داد باهم زیر آن ایستادیم و به پنجره نگاه کردیم. او از حِسش گفت و من از لرزش دلم. برگ‌ها که دوباره زرد شدند داخل اتاقم پشت همان پنجره دست در دست هم بودیم که عاقد محرممان کرد. لباسم سفید نبود. کسی هم برایمان کِل نکشید و جز مادربزرگم هدیه نداد. او به هوای بوسیدنم زیر گوشم گفت: «نگاه پدرت هیچ‌وقت دروغ نمی گه مواظبش باش. حداقل زود بچه‌دار نشو.»

خواندن را ادامه دهید →

چرا مردها بتوانند، ما نتوانیم

گلبهار

ازدواج

سردبیر نوشت: گلیهار نویسنده وبلاگ زندگی می بافم، اعتقاد دارد دختر های معمولی خوشبخت تر هستند، چرا که هیچ مردی به خاطر جایگاه اجتماعی و یا اقتصادی آن ها، به خواستگاری شان نمی آید.

او دوست دارد مردی که به خواستگاریش می آید بگوید: «دوست ندارم زنم شاغل باشه»

به خاطر همین از ایشان خواستم تا درباره اینکه چرا چنین مردی از نظرش مرد بهتری هست، مطلبی بنویسد که در ادامه نوشته گلبهار را می خوانید:

«چرا مرد ها بتونن، ما نتونیم؟!»؛ سوالی که خیلی از ما زنها از خودمان پرسیده ایم و بعد خواسته ایم مثل مردها شویم .مثل مردها کار کنیم، مستقل باشیم، دستمان توی جیب خودمان باشد، دنبال حقوق مساوی با مردها بوده ایم.

خیلی هایمان لذت استقلال مالی را چشیده ایم، لذت اینکه بی دغدغه و هروقت اراده کردیم پول خرج کنیم، لذت اینکه لااقل در مسایل مالی لازم نیست به مردی تکیه بدهیم، روی پای خودمان ایستاده ایم به جای تکیه کردن و…

خواندن را ادامه دهید →

یک مهد کودک خوب

زینب مشایخ

مهد کودک

با تغییر برخی آداب و رسوم فرهنگی و حتی وجود بعضی مسائل اقتصادی، حضور زنان در عرصه های مختلف اجتماعی قوی تر و پررنگ تر شده است و این موضوع باعث شده که نیاز به مکان ها و افرادی برای نگهداری از فرزندان آن ها بیش از پیش احساس شود. طی دهه گذشته هر روز بر تعداد کودکانی که در سنین پایین وارد مهدکودک می شوند افزوده می شود.

در سال های دور زنانی به عنوان دایه در خانه های بزرگ برای تربیت فرزندان خانواده های پرجمعیت و عموماً ثروتمند به خدمت گرفته می شدند. دایه ها جزئی از میراث خانوادگی به حساب می آمدند و گاه یک دایه مسئولیت تربیت دو نسل از فرزندان یک خانواده را بر عهده داشت.

اما امروزه به دلیل کم جمعیت شدن خانواده ها و کوچکی خانه ها، دیگر الزامی به حضور دائمی دایه در کنار بچه ها نیست. اما نیاز به محیط و افرادی برای نگهداری فرزندان همچنان وجود دارد. به همین سبب مهدکودک ها تاسیس شدند.

مادران برای اینکه بتوانند با فراغ بال به فعالیت های اجتماعی خود بپردازند فرزندان خردسال خود را به این مکان می سپارند و امید دارند که فرزندشان نیز در این مکان احساس آرامش داشته باشد. کودک در حساس ترین مرحله از زندگی تربیتی خود از مادر و خانه دور می شود و در محیطی بزرگتر به نام مهدکودک ساعت ها را سپری می کند.

اما در این بین مهدکودک ها شرایط خاصی دارند که عدم توجه به آنها باعث آسیب دیدن شدید فرزندان دلبندمان می شود.

عدم رسیدگی مناسب
کودکان به خصوص در سنین پایین نیاز به رسیدگی و توجه دائمی و مادرانه دارند. کودک نوپا گرفتاری و کار و فعالیت اجتماعی نمی داند، نیازهایی دارد که برآورده شدن کامل و صحیح آن از حقوق مسلم او است.

کودک زیر سه سال یک مادر تمام وقت می خواهد تا در آرامش به امور جسمی و روحی او رسیدگی کند.

خواندن را ادامه دهید →

به فکر همه بودن

مونا اسکندری

ماه رمضان

هنوز پلکش گرم نشده که زنگ ساعت، دو ساعت قبل از اذان صبح به صدا در می آید. همه خوابند. بلند می شود و آرام و بی صدا خودش را می رساند به اجاق گاز و و زیر آن را روشن می کند. وضو می گیرد و سفره سحر را می اندازد. دائم ساعت را نگاه می کند و کمی که می گذرد و کارها انجام می شود می رود سراغ تک تک اعضای خانواده که زودتر از او به خواب رفته اند. آنها را با گرمی صدا می زند و دعوتشان می کند تا پای سفره سحر بنشینند.

شبهای رمضان بیشتر ناز بچه ها را می خرد و با قربان صدقه بلندشان می کند تا با شکم گرسنه روزه نگیرند. بعد در تمام مدت روزه داری، بیشتر کارها را به جان می خرد تا دیگران اوقات راحت تری را بگذرانند.

مادر
این کلمه را بیشتر در ایام مبارک ولادت حضرت زهرا (س) می شنویم و به آن دقت داریم و در همان یک روز او را هدیه باران می کنیم و فردای آن روز بازهم یادمان می رود موجود با ارزشی در کنارمان است و ما او را کمتر می بینیم. او پیر می شود و وقتی از دستمان رفت تازه حسرت نکرده هایمان را می خوریم. باد آوری زحماتی که او می کشد آنهم بدون چشم داشت، همیشه قداست کلمه مادر را برایمان ملموس تر می کند.

با آغاز ماه مبارک رمضان و تغییر شرایط زندگی، می بینیم حس مادرانه در این ایام هم گل می کند. جلوتر از همه مادر خانواده به استقبال ماه مبارک می رود و خانه و خانواده را آماده روز های عبادت و بندگی می کند. او مایحتاج مورد نظر خانه را تهیه می کند و چند هفته قبل به دنبال غذاهای پر انرژی است که تشنگی را هم افزایش ندهند.

خواندن را ادامه دهید →

دختران تحقیر شده

لطفاً روی گل ها راه نروید

معصومه نویسنده وبلاگ معصومانه

تجرد دختران

یادم نیست از کی این طور شد، فقط یادم می آید وقتی ۱۴ – ۱۵ ساله بودم یک بار در جمع دوستانه مان حرف از ادامه تحصیل و کنکور و ازدواج شد، دوستم به شوخی به من گفت تو که این همه از درس و کنکور دم می زنی، مطمئن باش فردای دیپلم گرفتنت ازدواج می کنی. انقدر از این حرفش ناراحت شدم که انگار به من فحش داده و سریع جبهه گرفتم و از خودم دفاع کردم…

آن موقع اگر دختری می گفت می خواهم ادامه تحصیل بدهم و فعلاً قصد ازدواج ندارم کلی کلاس داشت.

۱۴ – ۱۵ ساله که بودم می دیدم دخترهایی که زود ازدواج می کردند حس سرخوردگی دارند، در مهمانی ها وقتی با یک بچه وارد می شدند در مقابل دختری هم سن و سال که ازدواج نکرده و درس می خواند و شاغل است از عزت کمتری برخوردار بودند.

نه اینکه بگویم خوب بود که معتقدم شریف ترین شغل برای زن کدبانو بودن است و مقدس ترین هنر، مادر بودن.

اما حالا نمی دانم از کی اینطور شد. اینطور که حالا اگر دختری بنا به دلایلی مجرد مانده باشد از عزت کمتری برخوردار است. حتی رغبتی به بودن در جمعی که اکثرشان متأهل هستند ندارد، چون باید خود را آماده کند برای تیر و ترکش های حرفها و متلک ها. باید دنبال بهانه باشد برای اینکه بگوید فلان خواستگار را داشته، اصلاً در دل آرزو می کند کاش وسط این همه توجه به تازه عروس جمع، مجالی پیدا کند برای اینکه از خواستگارهایش بگوید، مسائل خصوصی اش را در جمع بگوید تا شاید کسب وجهه کند و بقیه لااقل در دل بگویند پس خواستگار دارد…

خواندن را ادامه دهید →

مثل آن زن با موهای بلوند

زهرا سیادت موسوی

آن زن با موهای بلوند

با صدای تلفن پرستو از خواب بیدار می شوم. بدون سلام و علیک می گوید با خودت چند چندی؟ بهش قول می دهم تا عصر تصمیمم را بگیرم.

هر چقدر غلت می زنم و پتو را رویم می کشم بی فایده است. دیگر خوابم نمی برد. حوصله دم کردن چای ندارم. چند روزی است که کتری برقیمان خراب شده اما علیرضا وقت نمی کند درستش کند. من هم از لجم برایش چای نمی آورم. فقط صبحها بعد از رفتنش برای خودم چای سه سوته درست می کنم. استکان آب را سی ثانیه در ماکروفر می گذارم و بعد چای کیسه ای را در آن می اندازم. با چند تکان ساده حاضر است.

هرجند با طعم چایی که آبش جوشیده و با بخار کتری دم کشیده باشد خیلی فرق دارد اما وقتی بی حوصله باشی فرقی نمی کند چایت چه عطر و رنگی داشته باشد. فقط اسمش که چای باشد کافی است. چایم را با چند بیسکوییت برمی دارم و می برم جلوی تلویزیون می نشینم. پنج دقیقه از شروع سریال گذشته است. طول پخش این سریال تنها زمانی است که احساس خوشایندی دارم. از دیدن صحنه های زندگی مرفه و بی دغدغه آدم هایش لذت می برم اما بعد از تمام شدنش من می مانم و همه خلا هایی که احساس می کنم در ذهنم پر رنگ تر شده اند.

زن جلوی آینه می ایستد و گردنبندی را که در قسمت قبل دوستش به مناسبت تولدش خریده بود بر گردنش می اندازد. موهای بلوندش را شانه می زند. از نگاهش پیداست که تازه از خواب بیدار شده. با آرایش ملایم صورتش باز می شود. نگاه رضایتمندانه ای به خودش می اندازد و از مقابل آینه می رود.

خواندن را ادامه دهید →

من حجاب را دوست دارم

من حجاب را دوست دارم

«من حجاب را دوست دارم» عنوان فعالیت هایی مردمی و خودجوش است که در راستای اعلام عقیده افرادی که به حجاب علاقه دارند و آن را به عنوان پوشش خود پذیرفته اند، توسط عده ای از دانشجویان و هنرمندان شروع شده است. تا کنون پیکسل های این طرح و همچنین برچسب هایی با این شعار برای چسباندن بر شیشه مغازه ها و یا ماشین ها طراحی شده اند و این گروه در حال طراحی محصولات دیگری نیز هستند. مصاحبه ما را با حسن حبیب اله زاده، از مسئولین اجرایی این طرح بخوانید.

خواندن را ادامه دهید →

لباس های بی دکمه

طهورا ابیان

سعیده جلالی - طراح لباس

بر پیکر بی جان پارچه نقش اسلیمی می زنند و روح ایران را در هر برش آن می دمند. هزار رنگ های تار و پود را بر کنار هم می نشانند و چین می دهند و سوزن می زنند. انگشتانه را بر انگشت وسط نگه داشته اند و رج مستقیمی را به قدرت سوزن جلو می روند . طرح شمسه بر رج های ساکت پارچه می دمد و گرما می بخشد.

سعیده جلالی دیپلمه ای است سرشار از ایده های سنتی و موفق در زمینه طراحی لباس که به همراه خواهرش بر زمهریر رنگ های سرد پارچه شمسه آفتاب می تاباند و به عنوان کار آفرین نمونه نیز شناخته شده است.

سعیده جلالی متولد سال ۵۳ ،۱۷ سال است که به طراحی لباس های سنتی مشغول است، لباس های سنتی چند سالی است که رونق بسیاری در بین بانوان دارد، این دو خواهر طراح لباس، مانتو و دامن طراحی می کنند.

خواندن را ادامه دهید →